محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

686

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حبشيان در راه مىريختند و در آبگاهها هلاك مىشدند . سنگ به ابرهه رسيده بود . وى را همراه بردند و انگشتانش يكايك افتادن گرفت و چون انگشتى مىافتاد مدتى چرك و خون از آن روان بود و چون به صنعا رسيد مانند جوجهء مرغ شده بود و چنان كه گويند سينه اش شكافت و دلش برون افتاد و بمرد . گويند : نجاشى ابو صحم ارياط را با چهار هزار كس سوى يمن فرستاد كه بر آن تسلط يافت و شاهان را عطا داد و مستمندان را زبون كرد و يكى از حبشيان به نام ابرهه الاشرم ابو يكسوم قيام كرد و كسان را به اطاعت خويش خواند كه پذيرفتند و ارياط را بكشت و بر يمن تسلط يافت و ديد كه مردم در موسم حج براى رفتن سوى بيت الله الحرام آماده مىشوند و گفت : « مردم كجا مىروند » . گفتند : « به زيارت خانه خدا مىروند كه در مكه است . » گفت : « خانه خدا از چيست ؟ » . گفتند : « از سنگ » . گفت : « پوشش آن از چيست ؟ » . گفتند : « از حله ها كه از اينجا برند » . گفت : « به مسيح سوگند كه خانه اى بهتر از آن براى كسان ميسازم » . و خانه اى از مرمر سپيد و سرخ و زرد و سياه بساخت و با طلا و نقره بياراست و گوهر به دور آن نهاد و بر درهاى آن ورق و ميخ و طلا زد و ميان آن جواهر نهاد و ياقوتى سرخ و بزرگ در آن نهاد و پرده بياويخت و عود بسوخت و ديوارها را با مشك بيالود چندان كه سياه شد و گوهرها نهان شد و بگفت تا مردم خانه را زيارت كنند و بسيارى از قبايل عرب سالها زيارت كردند و كسان در آنجا به عبادت مقيم شدند و مناسك بگزاشتند . و چنان بود كه نفيل خثعمى براى خانه قصدى ناخوشايند داشت و يكى از شبها كه 137 )